|
بنويس خواستنم از جنس گل ابريشمه بنويس پاكي من پاكي نوروشبنمه همه د.ست داشتنمو نقطه به نقطه بنويس بنويس قصه زياده ولي كاغذم كمه بنويس نامه نويس بنويس خواستن من شمردني نيست بنويس بنويس دل كه به خاك سپردني نيست بنويس بنويس خسته شدم اونقده خسته كه نگو همه دلتنگي من كه گفتني نيست بنويس بنويس نامه نويس بنويس وقتي تو نيستي انگار چيزي نيست بنويس نامه نويس... + نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387 1:2 توسط حامد فيروزه |
گاه مي انديشم من اگر هيچ شوم چه کسي عاشق چشمان تو جان مي بازد؟ چه کسي از صدف خالي تنهايي خويش به تو احساس طراوت شادي به تو تصوير حياتي پر از جنبش برگ پر از رقص گياه مي بخشد؟ من که خالي ماندم تو سبويت پر باد! گاه مي انديشم من اگر هيچ شوم چه کسي تا دم صبح نام زيباي تورا با الها با خدا به همان رسم نوازشهامان گره اش خواهد زد؟ کاش انديشه کني که من از بطن تمام لحظه هاي بي برگ زردواره ترين سرخ تورا گل کردم تا تو عاشق باشي ولي افسوس که شبهاي سياه بين ما بيشتر از نورخدا کاري بود! تو گذشتي و مرا فقط اين لحظه ترديد بجاست کاش برمي گشتي چه خيالش زيباست! + نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 1:9 توسط حامد فيروزه |
تو سبز ترين خاطره اي در شب زردم گرماي حياتي تو بر اين پيکر سردم اين قسمت تلخيست که در تيرگي شب بايد پي چشمان سياه تو بگردم بعد از تو و روئيدن تو در شب ديدار از عشق نوشتم و تو را تجربه کردم اين که تو نباشي و نبيني به چه روزم اين درد کمي نيست و من مملو دردم با اينکه تنم يخ زده در حسرت رويش تو سبز ترين خاطره اي در شب زردم + نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 0:11 توسط حامد فيروزه |
دلم برايت تنگ شده آنقدر که هر لحظه با تمام وجود بودنت را مثل ماهي تشنه به آب طلب مي کنم و عطر وجودت را براي هميشه در شش هايم نگه داشته ام تا بهانه باشد که نفس کشيدنم را از ياد نبرم ، چشمانم را صبح ها به اشتياق ديدن چشم هاي دل فريب تو باز مي کنم و اين آرامش وجودت است که مرا هم آرام مي کند و لبان شيرينت که هميشه چنان راهنماي من بوده اند و چنان اتصالي ميانمان بر قرار کرده است که توصيف کردنش فقط از ارزش آن مي کاهد و بزرگي وجودت را کم رنگ ، تو تمام هستي من هستي و تمام داشته هايم و تمام آرزوهايم و نهايت هديه اي که مي شود آرزويش را داشت ... و چه ساده اند اين مردم و چه بي اختيار ، که گمان مي کنند رنگين کمان لباسهاي تنشان مرا از هوش برده و ياد آنهاست که مرا مجنون کرده ، آنها چه مي دانند دلم در تمناي حصار کيست و چه مي دانند دلم را فرش قدم هاي که کرده ام و چه مي فهمند از عشق بازي چشم ها و کوچکي دنياي بزرگشان ، من کليد جانم را به دست معشوغم مي دهم ، اختيارم را به اراده او داده ام و عطش بي پايان وجودم را با نمک ياد او التيام مي دهم ... و... و چه ساده اند اين آدمک هاي مغازه اي + نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 0:57 توسط حامد فيروزه |
چهار چيز است که نميتوان آنها را بازگرداند... سنگ ... پس از رها کردن! حرف ... پس از گفتن! موقعيت... پس از پايان يافتن! و زمان ... پس از گذشتن + نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 1:23 توسط حامد فيروزه |
اي مسافر عزيزم رفتي و چشام به در موند روزگار بي محبت تو رو از پيش دلم روند اما من بازم نشستم سر كوچه چشم براهت بيا برگرد و نگام كن من فداي اون نگاهت بيا برگرد مهربونم دل من تنگه صداته قاب عكس روي طاقچه تنگه ديدن چشاته اي سفركرده ء عاشق بيا رحمي كن به جونم من بدون تو ميميرم مهربونم ، مهربونم روي ديواراي خونه گرد تنهايي نشسته بس كه تو لمسش نكردي دل ديوارم شكسته خونه دلتنگه چشاته تنگه ناز قدماته دل ياس توي باغچه تنگه اون گل گفتناته شنيدم گفتي مياي و با دل من ميشي هم راز مثل اون دفعه عزيزم زير قولت نزني باز واسه ء اومدن تو رفتم و بهار خريدم تو رو به هق هق بارون نكني باز نا اميدم . + نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 2:19 توسط حامد فيروزه |
ياد چشات تا ميکنم بُغض ميشينه توي گلوم خاطره هات پشت سرم دوتا چشات هم روبروم آخ که چه ديوونه ميشه تنم با هُرم نفسات به خَلسه مي بره منو گرماي آروم صدات حس مي کنم دستاي تو بوسه ميکارن به تنم از گرمي تو گرم ميشه اُجاقِ سردِ بدنم حس مي کنم که بازلبات به من ميگن دوستم داري مي خندي و بهم ميگي سربه سرم نميذاري دعواي باد وشاخه ها باز منو از تو مي گيرن تمام روياهام يهو زرد ميشن و زود ميميرن نيستي کنارم نازنين تو رفتي و بازم منم از سردي نبودنت يخ مي کنه جون و تنم چه لحظه هاي خوبيه وقتي بهم سرميزني از هيچي وحشت ندارم وقتايي که تو با مني عذابي نيست نداشتنت حتي خيالِتم خوشه تا ياد دستاتو دارم دوريت منو نمي کشه + نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 12:13 توسط حامد فيروزه |
بــاز مـــي آيــــد بــــهـــار دلـنشين بــاز بــلـبــل مــي شــود با گل قرين بــاز صـــحــرا پـر شقايق مي شود بــاز روشــن قــلب عـاشق مي شود فــصــل ســـرد از هــيــبت باد بـهار مــي کــنـــد از پــيـش روي او فـرار ســفــره هــا بــا هـفت سين آراسته بــا گـــل مـــهـــر و صــفـــا پيراسته بــر ســر سفره جـوان و خُرد و پير ســبزه و آئــيــنـه و مــاهـي و سـير سـيـب و سـنـبـل در کـنـار يــاسـمـن عطربــيــد مـِشک چــون مُشک خُتَن سرکه و سنجد، سماق و شمع و گل عـــيـــد آمــد بـــا دف و ســاز و دُهُل ســال نــوتـحـويل و سال کهنه رفـت هــم دل مــا تـازه شد هم شال و رخت يــا مــُقــلّب،قــلب مـــارا شـــاد کــن يـــا مـــُدبّـــر خـــانــــه را آبـــاد کـــن يـــا مـــُحـــول ،اَحســــنُ الــّحالم نما از بـــديـــهــــا فـــارغُ الـــبـــالــم نـما ايـــن دل «جـــاويــد» را پـاک از ريـا کُــن خــــدا ،اي قـــادر بـــي مــنـتــها + نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 1:11 توسط حامد فيروزه |
مرا رها مي کني و، مي گذري ز من چو باد شكسته اي مرا، برو، دل تو هم شكسته باد ميان دستهاي من، شكسته شاخه ي هوس از عشق و از نگاه تو همين به جاي ماند و بس دلي که خرد و خسته و، لبي که سرد و بسته شد نگاه منتظر به در، سري که سرشکسته شد بهانه اي به جا دگر نمانده تا بخوانمت پر از بهانه ام کنون که از خودم برانمت شتاب کن شتاب کن اين تو و اين راه گريز دگر براي ماندنت دلم نمي کند ستيز شكسته ام ،چه خسته ام،دگر زپا نشسته ام قسم به ذات حق که دل دگرزتو گسسته ام چه بوده اي به من بگو بارقه هايي از اميد؟ کجا طلوع کرده اي که چشم من تو را نديد؟!!! برو تمام کن عذاب نه تو سوال نه من جواب برو به بستر خيال چشم به هم بنه بخواب روح نحيف و پر غمم ز دست تو تکيد،مرد نيامدي و هر شبش ستاره هاي غم شمرد نمانده هيچ صحبتي ميان چشم هايمان دگر نه ضجه مي زنم نه گريه مي کنم بمان تو نور بوده اي، بله، به بي ستاره شام من مثال باده بوده اي، در انحناي جام من ولي شبي نمانده تا ستاره هاي آن شوي دگر ميان جام دل تو باده اي نمي شوي برو خدا پناه تو گذشتم از گناه تو دگر دوا نمي کند ،غم مرا نگاه تو گذشتي و گذشته ام ز هر چه از تو مانده بود اگر چه جز غم تو در، دل و تنم نمانده بود گلايه اي نمي کنم، چرا چنين نموده اي چرا که مطمئن شدم تو لايقم نبوده اي + نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386 21:38 توسط حامد فيروزه |
هرچي پنجره تو دنياس ديگه داره بسته ميشه + نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386 0:55 توسط حامد فيروزه |
کس نمي داند و بهتر که ندانند کسان + نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 22:56 توسط حامد فيروزه |
چه خبر از دل من ؟ كه تو بهتر داني كه چه كردي با من تو شكيبا بي شكيبم كردي بنگر آنقدر غريبم كردي كه شبي از شبها من غريبانه ترين شعر زمين را گفتم باز هم مي گويم انتظارم روزي مي ستاند پايان باز هم مي گويي ، جاي پاي اميد مژده پاياني نيك باشد شايد باز هم مي گويي ،كه همين ها بايد باز هم مي گويي كه نباشد حرف من از براي گفتن و نباشد هر جا از براي رفتن انجمادم را باز متهم مي سازي مجمر صبر دل تا لبالب پرشد اين تلاطم آخر سر به طغيان بگذاشت و خروشم از ركودم پرسيد توچرا مدتهاست هيچ پيدايت نيست؟ و من از تو مي پرسم اي دوست از تو اي دغدغه ساز از تو اي شور افكن تو چه كردي با من ؟ تو چه كردي با من كه غريبانه ترين شعر زمين را گفتم + نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386 20:5 توسط حامد فيروزه |
|
| ||||||